روزنوشت...

Archive for the ‘روزانه’ Category

دستورالعملی برای سرازیرشدن اشک های تان!

In روزانه, موسیقی on دسامبر 14, 2008 at 5:43 ق.ظ
گاهی اوقات دل ِ آدم بد جوری می گیرد. یک بغض ِ بزرگ زیر گلو گیر می کند. با هیچ کس نمی شود حرف زد. چون هیچ کس حال ِ آن لحظه ی آدم را درک نمی کند.
به نظرم تنها چیزی که باعث سبک شدن آدم می شود، گریه کردن است. آدم حتما باید گریه کند تا خالی شود. آن بغض ِ بزرگ باید بترکد!
حالا بعضی ها هستند مثل من که به این سادگی ها اشک شان در نمی آید. حتما به خاطر سنگ دل بودنم است. اما می شود این دل سنگ را هم نرم کرد.
کافی است یک بهانه، یک غم و یک بغض بزرگ داشته باشید و تنها هم باشید و این آهنگ از “شیرین” را گوش بدید! آنقدر دردناک می خواند که حتی من ِ سنگ دل هم مغلوبش شدم، دیگر چه برسد به شما که احساساتتان از گل های بهاری هم لطیف تر است :)
این آهنگ را گوش بدید و تا می توانید گریه کنید. مطمئن باشید که چند ساعت بعد، شادترین لحظاتتان را خواهید گذراند.
آهنگ B Kelma Minnak از Sherin Shringar
Download | 1.90 mb


وبسایت شخصی شیرین

ملایم بازی در صبح!

In روزانه, موسیقی on دسامبر 10, 2008 at 5:33 ق.ظ
صبح است دیگر. باید یک چیز ِ ملایم گوش کرد. دیگر چه بهتر که آن چیز ِ ملایم، یکی از شاهکارهای پیاف باشد :)
آهنگ Rhinestone Highway از ادیت پیاف
Download | 1.50 mb

بهترین ترانه رو من از چشای تو می سازم

In روزانه, موسیقی on دسامبر 7, 2008 at 4:38 ق.ظ
سر صبح هرچیزی را نمی توان گوش داد. یک چیزی باید باشد که با گوش کردنش، احساس خوبی به آدم دست بدهد.
ضمن اینکه شاید این را قبلا شنیده باشید، پس نخندید به این علیرضا :)
آهنگ بهترین ترانه از بردیا
مث ِ آسمون که تنها امیدش چنتا ستارست          دیدن برق نگاهت واسه من عمر دوباره ست
هر سرانگشت تو یعنی قصه ی خوب نوازش          هر نگاه عاشق تو غزل آبی خواهش
جاده های مهربونی میگذره از تو نگاهت               روشن شبای تارم با خیال روی ماهت
Download | 2 mb | bardia – best song

تلاش در خواب ِ ناز

In روزانه on دسامبر 6, 2008 at 2:00 ب.ظ
خواب دیدم که سعی می کنم در ِ صندوق عقب ِ ماشین را ببندم، اما بسته نمی شود. شش بار پشت سر هم، محکم کوبیدمش تا بسته شد. چه پر تلاش شده ایم حتی در خواب نازمان :)

عاقبت غرور ِ مرا با نگاه خود بشکستی

In روزانه, موسیقی on دسامبر 1, 2008 at 4:42 ق.ظ
این وقت ِ صبح، هیچ چیزی بیشتر از یک پوران به آدم نمی چسبد :)
من ندانم چرا ای گل ِ من، همدم ِ خار و خصی، همدم ِ خار و خصی تو
تار و پود ِ جانم ز ِ حق، شد گسسته چو دیدم من
رفتی و گسستی ز ِ ما، با رقیب ِ من پیوستی
Download | 2.21 mb | pooran

زندگی ِ مو، به مو بند است!

In روزانه on دسامبر 1, 2008 at 4:00 ق.ظ
یک مو که از قبل کنده شده بود و به موهای دیگر چسبیده بود، آرام آرام جدا شد و سقوط کرد روی کیبرد!

امروز همه به هم می چسبند!

In روزانه on نوامبر 23, 2008 at 6:44 ق.ظ
الکتریسیته توی هوا پخش شده. باد ِ گرم. می چسبیم به هم و مرزها فراموش!

برمی گردی خواهرم، مگرنه؟!

In روزانه on نوامبر 22, 2008 at 11:07 ق.ظ

امروز روز ِ دومی هست که چشمانت را باز نکرده ای! دیشب تا صبح برایت دعا کردم. از اغما برمی گردی. می دانم.
برادرت، چشم به راهت هست…

پ.ن.1- واقعا نمی دانم چه بگویم. خواهش دارم برای سومای عزیز دعا کنید.

گنجشک ها عاشق می شوند!

In روزانه on نوامبر 19, 2008 at 5:10 ق.ظ

آدم ها را نمی بینند. تو حال خودشان هستند. ماشین ها را نمی بینند. پیرمرد دوچرخه سوار که چشمان ضعیفی دارد را نمی بینند. دختربچه ای که منتظر سرویس مدرسه اش هست را نمی بینند. انگار عاشق شده اند گنجشک ها.

بچه های اول، قربانی می شوند!

In روزانه on نوامبر 17, 2008 at 12:53 ب.ظ

به برادرهای کوچکترم که نگاه می کنم، می بینم خیلی از کارهایی را انجام می دهند که اگر من در سنین آن ها انجام می دادم، قطعا مورد مخالفت پدر و مادرم قرار می گرفتم. اما آن ها خیلی راحت این کارها را انجام می دهند و خبری از مخالفت ها و غرغرهای دائم ِ پدر و مادرم نیست! مثلا من ساعات ِ زیادی را پشت کامپیوتر صرف می کردم و این امر، به شدت، پدر و مادرم را آزار می داد. اما برادر آخری ام اگر 24 ساعت ِ کامل هم پشت کامپیوترش بنشیند، پدر و مادر، هیچ نمی گویند. حالا بگذریم که من پشت کامپیوتر، دوتا کار ِ نسبتا مفید انجام می دادم و برادرم فقط بازی (!)

یک همچین چیزی، سه دلیل می تواند داشته باشد.
1. پدر و مادر، تجربه ی بیشتری کسب کرده اند.
2. زمانه به تدریج عوض می شود.
3. پدر و مادر، دیگر حوصله ی امر و نهی کردن ندارند!

نتیجه گیری: بچه های اول، قربانی ِ کم تجربگی ِ پدر و مادرهایشان هستند!

پ.ن.1- البته پدر و مادر ِ من خیلی هم کم تجربه نبودند ها :)

بانوی خوراکی » امکان جدید بانوی وبلاگی!

In برنامه نویسی, روزانه on نوامبر 14, 2008 at 9:09 ق.ظ

اینجا را ببینید! فعلا یک چیزکی آماده کردم که فقط می تونه پنج وبلاگ ِ اول ِ لیست رو دنبال کنه! پست های جدیدشون رو ایمپورت میکنه و توی این خوراک همه رو جمع می کنه.
سعی می کنم به زودی این طرح رو طوری پیاده سازی کنم که اولا بشه همه ی وبلاگ ها رو بهش اضافه کرد، ثانیا خلاصه ای از متن پست ها رو هم نشون بده.
خلاصه اینکه مخلصیم :)

یک عدد تست مثلا!

In روزانه on نوامبر 12, 2008 at 3:08 ب.ظ

شاید بعدها گفتم که این تست برای چی بود… حالا باید رفت نتیجه رو دید :)

مرگت سرد بود خیلی

In روزانه on نوامبر 9, 2008 at 12:08 ب.ظ

سرما که می خورد به صورتم، یاد روزهای مرگت می افتم! از هر روزنه ای سرما وارد می شد. سرد بود. تو هم دیگر نبودی تا گرمای وجودت، سرما را از یادم ببرد. سرما می خورد به صورتم. به یاد مرگت می افتم…

آن یک هفته

In روزانه on نوامبر 4, 2008 at 1:42 ب.ظ

یک هفته با هم بودیم. در کنار هم. می رفتیم این ور و آن ور. وابستگی ِ عجیبی ایجاد شده بود. بعد از آن یک هفته، در فرودگاه، هیچ نگفتیم و خداحافظی کردیم.
الآن داشتم عکس های آن روزها را می دیدم…

حاج خانم پررویی ها!

In روزانه on نوامبر 3, 2008 at 7:21 ب.ظ

یک بار یک سوالی ازت پرسیدم، شما هم جواب دادی تموم شد. دیگر این اس ام اس ها چیست؟! نکن حاج خانم! خیر نیست توش.

کیبرد، فارسی شو!

In برنامه نویسی, روزانه on اکتبر 30, 2008 at 8:17 ق.ظ

هیچی نیست. اینقد راحته! اول یه تابع خوشگل می نویسیم:

Public Declare Function LoadKeyboardLayout Lib “user32″ Alias “LoadKeyboardLayoutA” (ByVal pwszKLID As String, ByVal flags As Long) As Long

بعدش یه متغیر گوگولی مگولی تعریف می کنیم:

Dim fa As Long

حالا با کمک اون تابعی که نوشتیم، به متغیرمون مقدار می دیم:

fa = LoadKeyboardLayout(“00000429″, 1)

همین! تموم شد رفت پی کارش :دی

پ.ن.1: وی بی بود ها :)

پیشنهاد های یک برنامه نویس

In روزانه on اکتبر 25, 2008 at 7:10 ق.ظ

مدت ها بود که دوست داشتم یک وبلاگی ایجاد کنم و توش از چیزهایی که شخصا تجربه و لذت کافی رو بردم بنویسم. یک چیزی شبیه به پیشنهادنامه!
و خلاصه چند روز پیش این انگیزه رو پیدا کردم یک وبلاگکی (!) زدم تا همون کاری رو که می خواستم توش انجام بدم.
بله، در این وبلاگ شما با چیزهایی که تجربه کرده ام در قالب یک پیشنهاد روبرو خواهید شد! نرم افزارهایی که استفاده کرده ام، سفرهایی که رفته ام، کتاب هایی که خوانده ام و خیلی چیزهای دیگر… بهترین ها را به تان پیشنهاد می کنم!

علیرضا! تابستان تمام شد!

In روزانه on اکتبر 15, 2008 at 11:49 ب.ظ

با یک عدد تی شرت رفتم بیرون غافل از هوای بارانی رشت. و نتیجه آنکه تب شدیدی دارم و عطسه و سرفه و خیلی چیزهای ناخوشایند دیگر…

حس ِ تنهایی ِ شلوغ

In روزانه on اکتبر 12, 2008 at 1:52 ب.ظ

کاش مشغله ی کمتری داشتم تا بتونم امروز خودم رو برسونم تهران، جشنواره ی پرشین بلاگ.

وبلاگ های جوات و وردپرس دات کام

In روزانه on سپتامبر 29, 2008 at 6:26 ب.ظ

زمانی در بلاگفا وبلاگ داشتم. وبلاگ های جور واجوری در آنجا ایجاد می شد. وبلاگ های مفید، وبلاگ های تخصصی، وبلاگ های کپی کار، وبلاگ های عاشقانه و وبلاگ های جوات! اما اخیرا ورود وبلاگ های جوات و خز، به وردپرس دات کام به کرات دیده میشه و همیشه توی داشبورد، تو قسمت وبلاگ های برتر، این وبلاگ ها لیست شده اند!

به نظر شما، یک کارتن خواب چه میتواند بگوید؟!

In روزانه on سپتامبر 12, 2008 at 10:43 ب.ظ

یکم سردرد داشتم! ساعت از 1 بامداد گذشته بود. رفتم بیرون تا کمی قدم بزنم! چشمم به یک کارتن خواب افتاد! البته هنوز خواب ِ خواب نبود! یک آن به ذهنم رسید که بروم و باهاش صحبت کنم! حس غریبی بود! به نظر شما یک کارتن خواب چه میتواند بگوید؟!

رفتم جلو و صدایش کردم!

عموجان خوابی؟!

- نه داداش! چیه؟!

تازه اومدی اینجا یا شبای قبل هم همینجا میخوابیدی؟!

- چند شبه که اینجام! زمین توهِ؟!

حالا چرا ترش میکنی! میخوام باهات دردودل کنم!

- گرفتی مارو؟! برو با مامان بابات دردودل کن!

نه مثینکه کلا با ما حال نمیکنی!

- خب حالا که چی؟! دردودل کن بینیم!

چی شد که به این روز افتادی؟! معتاد بودی یا پول مول نداشتی؟!

- جفتش! بچه که بودم بابام مرد! من بودم و آبجیامو داداشام! 5 تا بچه بودیم! مادرم میرفت خونه ی اینو اون کلفتی و کلی جون میکند تا یه قِرون در بیاره بریزه تو شیکم ماها! منم از همون موقع حمالی میکردم! همون موقع هام بود که شروع کردم سیگار کشیدن… بعدشم که مادرم مرد و دیگه کاملا هممون از هم پاشیدیمو آواره ی کوچه و خیابونا شدیم! ما هم که دیگه دیدیم آب از سرمون گذشته گفتیم بیخیال همه چی… از همون موقع دارم عین یه سگ زندگی میکنم! زندگی که نه… جون میکنم… بابا ولمون کن… اینا چه دخلی به حالت داره؟!

خیل خب… اگه نمیخوای نگو… فقط یه سوال میپرسم و بعد شرَم رو کم میکنم! تو آرزویی داری؟!

- ها؟!! آرزو دارم که برای چند ثانیه بهم مثل یه آدم نگاه کنن…

واقعا باید قدر زندگیمون رو بدونیم… قدر این آرامش هرچند اندکی که داریم رو بدونیم… بدونیم که داشتن آرامش برای بعضی ها یه رویای محقق نشدنی هست! زندگی چیزی نیست که به راحتی به دست بیاریمش… مطمئنا برای داشتنش تلاش بسیار کردیم… پس قدرش رو بدونیم!

وبلاگستان، تولدت مبارک!

In روزانه on سپتامبر 6, 2008 at 10:20 ق.ظ

امروز 16 شهریور ماه 1387 مصادف با هفتمین سالگرد تولد وبلاگستان!

حالا امروز کارای جالبی قراره صورت بگیره… خوش باشید و به هم دیگر تبریک بگویید!

روح سرگردان 1فتحی

In روزانه on سپتامبر 3, 2008 at 11:38 ق.ظ

آقای شروین خان فتحی، خواهشا از زندگی من برو بیرون! الان سه شبه که میای به خواب من و خنده های شیطانی میکنی!

این را نیز بخوانید!

وردپرس+پیج رنک

In روزانه on آگوست 27, 2008 at 11:54 ق.ظ

وبلاگ یک پزشک » پیج رنک قبل از سویچ شدن به وردپرس: 6

وبلاگ یک پزشک » پیج رنک بعد از سویچ شدن به وردپرس: 4

کم حواسی!

In روزانه on آگوست 21, 2008 at 9:25 ق.ظ

اخیرا میام به اینو اون قول میدم که آره تا فلان روز این کار رو برات انجام میدم… ولی بعدش فلان روز میرسه و من یادم نمیاد که به کسی قولی داده باشم!

سونا

In روزانه on آگوست 20, 2008 at 11:05 ب.ظ

یکم وزنم داره میره بالا… تصمیم دارم یک روز در میون برم سونا!

بلاگفا

In روزانه on آگوست 11, 2008 at 10:47 ب.ظ

باز هم موضوعی دیگر به مانند یک توپ افتاد در دست وبلاگستانی ها و هی به این ور و آن ور پاس داده میشود…

بانوی وبلاگی

In روزانه on جولای 29, 2008 at 1:21 ب.ظ

کارها تقریبا خوب پیش میره… چندتا از دوستان هم افتخار همکاری به بانوی وبلاگی رو دادن و کارهاشون رو شروع کردن! خوشحالم…

کورکن

In روزانه on جولای 24, 2008 at 4:06 ب.ظ

بله درسته! فردا معزل “کورکن” در انتظارم خواهد بود!

وردپرس

In روزانه on جولای 20, 2008 at 9:21 ب.ظ

آیکن ورد پرس عوض شده یا چشمای من دیریویری میبینه؟!

بدبختی

In روزانه on جولای 19, 2008 at 7:07 ب.ظ

از یه طرف درگیر بانوی وبلاگی هستم، از یه طرف دیگه هم کنکور کمرشکن، کمرم رو شکسته و از طرفی دیگر هم دفترچه کنکور آزاد، تموم شده! خدا به دادم برسه!

بدنبال مقاله

In روزانه on جولای 18, 2008 at 8:58 ق.ظ

بدنبال مقاله ای برای یک دوست عزیز و گرامی میگردم…

درگیر بودم!

In روزانه on جولای 16, 2008 at 1:21 ق.ظ

دو روزه که درگیر سیستمم بودم و خلاصه امشب دیگه مشکلاتش رو حل کردم و الان هم دارم نرم افزارهای مورد نیازم رو نصب میکنم… کماکان فعالیت های تحت نتمم رو هم انجام میدم!

راه افتاد

In روزانه on جولای 11, 2008 at 11:34 ب.ظ

خب، وبلاگ روزنوشتمون هم راه افتاد! مشکلی نیست؟!