روزنوشت...

Archive for نوامبر 2008

امروز همه به هم می چسبند!

In روزانه on نوامبر 23, 2008 at 6:44 ق.ظ
الکتریسیته توی هوا پخش شده. باد ِ گرم. می چسبیم به هم و مرزها فراموش!

برمی گردی خواهرم، مگرنه؟!

In روزانه on نوامبر 22, 2008 at 11:07 ق.ظ

امروز روز ِ دومی هست که چشمانت را باز نکرده ای! دیشب تا صبح برایت دعا کردم. از اغما برمی گردی. می دانم.
برادرت، چشم به راهت هست…

پ.ن.1- واقعا نمی دانم چه بگویم. خواهش دارم برای سومای عزیز دعا کنید.

گنجشک ها عاشق می شوند!

In روزانه on نوامبر 19, 2008 at 5:10 ق.ظ

آدم ها را نمی بینند. تو حال خودشان هستند. ماشین ها را نمی بینند. پیرمرد دوچرخه سوار که چشمان ضعیفی دارد را نمی بینند. دختربچه ای که منتظر سرویس مدرسه اش هست را نمی بینند. انگار عاشق شده اند گنجشک ها.

بچه های اول، قربانی می شوند!

In روزانه on نوامبر 17, 2008 at 12:53 ب.ظ

به برادرهای کوچکترم که نگاه می کنم، می بینم خیلی از کارهایی را انجام می دهند که اگر من در سنین آن ها انجام می دادم، قطعا مورد مخالفت پدر و مادرم قرار می گرفتم. اما آن ها خیلی راحت این کارها را انجام می دهند و خبری از مخالفت ها و غرغرهای دائم ِ پدر و مادرم نیست! مثلا من ساعات ِ زیادی را پشت کامپیوتر صرف می کردم و این امر، به شدت، پدر و مادرم را آزار می داد. اما برادر آخری ام اگر 24 ساعت ِ کامل هم پشت کامپیوترش بنشیند، پدر و مادر، هیچ نمی گویند. حالا بگذریم که من پشت کامپیوتر، دوتا کار ِ نسبتا مفید انجام می دادم و برادرم فقط بازی (!)

یک همچین چیزی، سه دلیل می تواند داشته باشد.
1. پدر و مادر، تجربه ی بیشتری کسب کرده اند.
2. زمانه به تدریج عوض می شود.
3. پدر و مادر، دیگر حوصله ی امر و نهی کردن ندارند!

نتیجه گیری: بچه های اول، قربانی ِ کم تجربگی ِ پدر و مادرهایشان هستند!

پ.ن.1- البته پدر و مادر ِ من خیلی هم کم تجربه نبودند ها :)

بانوی خوراکی » امکان جدید بانوی وبلاگی!

In برنامه نویسی, روزانه on نوامبر 14, 2008 at 9:09 ق.ظ

اینجا را ببینید! فعلا یک چیزکی آماده کردم که فقط می تونه پنج وبلاگ ِ اول ِ لیست رو دنبال کنه! پست های جدیدشون رو ایمپورت میکنه و توی این خوراک همه رو جمع می کنه.
سعی می کنم به زودی این طرح رو طوری پیاده سازی کنم که اولا بشه همه ی وبلاگ ها رو بهش اضافه کرد، ثانیا خلاصه ای از متن پست ها رو هم نشون بده.
خلاصه اینکه مخلصیم :)

یک عدد تست مثلا!

In روزانه on نوامبر 12, 2008 at 3:08 ب.ظ

شاید بعدها گفتم که این تست برای چی بود… حالا باید رفت نتیجه رو دید :)

مرگت سرد بود خیلی

In روزانه on نوامبر 9, 2008 at 12:08 ب.ظ

سرما که می خورد به صورتم، یاد روزهای مرگت می افتم! از هر روزنه ای سرما وارد می شد. سرد بود. تو هم دیگر نبودی تا گرمای وجودت، سرما را از یادم ببرد. سرما می خورد به صورتم. به یاد مرگت می افتم…

آن یک هفته

In روزانه on نوامبر 4, 2008 at 1:42 ب.ظ

یک هفته با هم بودیم. در کنار هم. می رفتیم این ور و آن ور. وابستگی ِ عجیبی ایجاد شده بود. بعد از آن یک هفته، در فرودگاه، هیچ نگفتیم و خداحافظی کردیم.
الآن داشتم عکس های آن روزها را می دیدم…

حاج خانم پررویی ها!

In روزانه on نوامبر 3, 2008 at 7:21 ب.ظ

یک بار یک سوالی ازت پرسیدم، شما هم جواب دادی تموم شد. دیگر این اس ام اس ها چیست؟! نکن حاج خانم! خیر نیست توش.