یکم سردرد داشتم! ساعت از 1 بامداد گذشته بود. رفتم بیرون تا کمی قدم بزنم! چشمم به یک کارتن خواب افتاد! البته هنوز خواب ِ خواب نبود! یک آن به ذهنم رسید که بروم و باهاش صحبت کنم! حس غریبی بود! به نظر شما یک کارتن خواب چه میتواند بگوید؟!
رفتم جلو و صدایش کردم!
عموجان خوابی؟!
- نه داداش! چیه؟!
تازه اومدی اینجا یا شبای قبل هم همینجا میخوابیدی؟!
- چند شبه که اینجام! زمین توهِ؟!
حالا چرا ترش میکنی! میخوام باهات دردودل کنم!
- گرفتی مارو؟! برو با مامان بابات دردودل کن!
نه مثینکه کلا با ما حال نمیکنی!
- خب حالا که چی؟! دردودل کن بینیم!
چی شد که به این روز افتادی؟! معتاد بودی یا پول مول نداشتی؟!
- جفتش! بچه که بودم بابام مرد! من بودم و آبجیامو داداشام! 5 تا بچه بودیم! مادرم میرفت خونه ی اینو اون کلفتی و کلی جون میکند تا یه قِرون در بیاره بریزه تو شیکم ماها! منم از همون موقع حمالی میکردم! همون موقع هام بود که شروع کردم سیگار کشیدن… بعدشم که مادرم مرد و دیگه کاملا هممون از هم پاشیدیمو آواره ی کوچه و خیابونا شدیم! ما هم که دیگه دیدیم آب از سرمون گذشته گفتیم بیخیال همه چی… از همون موقع دارم عین یه سگ زندگی میکنم! زندگی که نه… جون میکنم… بابا ولمون کن… اینا چه دخلی به حالت داره؟!
خیل خب… اگه نمیخوای نگو… فقط یه سوال میپرسم و بعد شرَم رو کم میکنم! تو آرزویی داری؟!
- ها؟!! آرزو دارم که برای چند ثانیه بهم مثل یه آدم نگاه کنن…
واقعا باید قدر زندگیمون رو بدونیم… قدر این آرامش هرچند اندکی که داریم رو بدونیم… بدونیم که داشتن آرامش برای بعضی ها یه رویای محقق نشدنی هست! زندگی چیزی نیست که به راحتی به دست بیاریمش… مطمئنا برای داشتنش تلاش بسیار کردیم… پس قدرش رو بدونیم!

:((
:((
طفلک. البته شما داشتی اونو به آرزوش می رسوندی اما خودش نذاشت